ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٧  

خسته می شوم از همه فضولهایی که زیر چشمی مانیتور را می پایند

خسته می شوم از نگاه هرروزه به بازی پسربچه هایی که از سر و کول هم بالا می روند و تفریحشان کتک خوردن است

خسته می شوم از وب گردی های بیهوده

خسته می شوم از تکرار هروزه پله های این ساختمان درندشت خالی بدرد نخور

خسته میشوم از چشم دوختن به صفحه موبایل :هیچ کس ٢ بار به دنیا نمی آید

خسته می شوم از دنبال بهانه ای گشتن برای جیم زدن

خسته می شوم از بیخودی چای بیمزه خوردن

خسته می شوم از بیخودی خندیدن

خسته می شوم از غیبت کردن

خسته میشوم از وارد کردن  بیهوده آنلاین نسخ

بیزار می شوم از تماشای میزهای خالی از کارمند

خسته می شوم از ممهور کردن از پاراو کردن اسناد بخش زایمان،زنان،جراحی،اطفال،NICU...

خسته می شوم از دنبال سیس آترا گشتن، دنبال مارکائین گشتن....

خسته می شوم از شوخی های بیمزه ،بامزه....

خسته می شوم از شنیدن :تو که اصلاٌ نیستی ...تموم شدی....

خسته می شوم از کار

خسته می شوم از بیکاری...

خسته می شوم از خندیدن...خسته می شوم از گریه...

خسته می شوم از خستگی...

کسی می داند من چرا همش خسته می شوم؟

شاید ....... شایدم.....یا شاید.......؟!

خسته نمی شوم از هیچ کدام .... وقتی او را دارم...


کلمات کلیدی:
 
هستم.....
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٧  

نه که نباشما! هستم !خوبم هستم ....هرروز از صبح تا ظهر پای اینترنت بیکار و الافم......!ولی نمی دونم چرا مخم از قبل هم تعطیل تر شده!

شاید گذرا باشه.....نمی دونم!به هر حال فعلاً عذرم را بپذیرید!!!(نه که خیلی مهم ام!همه منتظر آپ کردنم هستند!زبان)


کلمات کلیدی:
 
بازگشت به زندگی....
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳۸٧  

داشتم فکر می کردم اتفاقاتی که یه زمانی به نظرت خیلی بزرگ و هیجان انگیز می یان، یه وقتی به خودت می ییای می بینی....او وووو گذشت رفت...تموم شد.یه روزی رفتن به دانشگاه اونم خوندن داروسازی یه آرزو بود...یه زمانی تموم کردن درس و دفاع از پایان نامه یه رویا بود...یه وقتی شروع طرح تو شهر خودم برام یه هدف بود. سالها ماشین خریدن یکی از آرزوهام بود....همش گذشت..

ازدواج به عنوان عجیب ترین پدیده زنگی آدم اومد و گذشت و طبیعی شد....چشمک

خیلی زود به خودمون می یایم می بینیم اومدن دنبالمون ببرنمون.....گریهدستمون کوتاهه.....

خدایا عاقبت ما رو بخیر کن......


کلمات کلیدی:
 
سلام دوباره
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸٧  

سلام دوستان عزیز.من دوباره اومدم ....با یه عالم اتفاقات جدید.....خجالتخودم هنوز باور نکردم.....

بعد ازین باز روم می شه حساب کرد!چشمکزندگی به روال عادی خودش برگشت.......لبخند


کلمات کلیدی:
 
بی انگیزگی
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳۸٧  
شرمنده همه رفقا!هیچ حوصله آپ کردن ندارم!چیزی به ذهنم نمیرسه.......ایشاللا بعداً جبران می کنم!از خجالت همه در میام!
کلمات کلیدی:
 
کارمندی در اداره
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٧  

همیشه فکر میکردم چه خوبه که خانوما کارمند باشن.با خودم می گفتم اگه جایی استخدام کنن می رم که دیگه قصه داروخونه نداشتن و حرص زدن رو نخورم.ولی تو این یک ماهی که از کارمندیم میگذره نظرم کامل عوض شده! سوالاینجا اگه بخوای موندگار بشی باید به غایت پاچه خوار و خود شیرین باشی.با چند تا از افراد مهم دانشگاه یا حتی غیر دانشگاه رابطه صمیمی و ترجیحاً خانوادگی داشته باشی.مانتو گشاد و بلند و ترجیحاً چادر بپوشی!!قید هرگونه make up رو complet بزنی. با کسانیکه سودی برات نخواهند داشت دشمن و با کسانیکه در اینده به کارت خواهند آمد رفیق باشی.وقتی رئیس اداره می یاد اتاقت خودت رو با کاغذا مشغول کنی و وقتی رفت به حل کردن ادامه جدولت بپردازی.یاد بگیری که هر حرفی رو جلوی هر کسی نگی!چون دیوار موش داره ...برای کسی ریش گرو نذاری...سفارش کسی رو نکنی...در مورد زندگی خصوصیت با هیچکسی صحبت نکنی.چون تا اخر وقت اداری همه از قضیه خبر دارن!

-باید یاد بگیری که که یه کارمند خوب که میره شهرستان بازرسی همه داروخونه هارو که با هم نمیره!هرکدمو تو یه روز میره!که حق ماموریت جداگانه و اضافه کاری سوا بگیره....از خود راضی

-باید یاد بگیری که یه کارمند ، آدمی که نباید کار مردمو به راحتی راه بندازه!باید ادعا کنه که خیلی سرش شلوغه و برای رسیدگی به کارش پسفردا تلفنی خبر بگیرهبه من زنگ بزن!

-باید یاد بگیری که تو اگه ناشی و تازه وارد باشی با گرفتن اولین حقوق و گرفتن ماشین و وقتی فهمیدن پایه ای با هر بهانه کوچک دیگه اساسی پیادت میکنن!

-یاد بدونیکه اگه رییس و مدیر نباشی هیچوقت نمیتونی بجای 7:30ساعت 7:40برسی چون بعداً حتی نمی فهمی از کجا خوردی!

-یاد بگیری که که هرکس اومد از رئیس و .... پیش تو غیبت کرد و درد دل کرد، هیچی جوابشو ندی!چون احتمالش هست یه امتحان الهی!!باشهزبان

-نهایتاً از همه مهمتر اینه که یاد بگیری چطور 7 ساعت تمام وقت تلف کنی و حوصلت سر نره!هنر خیلی بزرگیه!

-به علت همه این دلایل من فعلاً از کارمندی منصرف شدم!اگرچه احتمالاً بزودی منو که نخودی هم هستم میندازن بیرون!راحت!


کلمات کلیدی: الافی! ،وقت تلف کردن ،بطالت!
 
حوصله ندارم
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٧  

حالا که اینترنت دارم تو اداره دیگه حوصله سوء استفاده ندارم!دستام یخ زده!بر پدر همتون صلوات...سبز


کلمات کلیدی:
 
خرید!
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٧  

یادش بخیر!دانشجو که بودیم یعنی تا همین چند وقت پیش، هروقت دلمون تنگی می کرد، یا هروقت امتحان میدادیم، یا هر وقت از چیزی یا کسی لجمون می گرفت ، یا هروقت خیلی خوشحال بودیمو میخواستیم تفریح کنیم، و یا هر وقت دیگه!!!!! فوری می رفتیم بازار!نیشخندیه کم مثل عقده ایها! خرید میکردیم!بعد خیلمون راحت میشد برمیگشتیم خونه!!یادش بخیر که من چقدر زهرا رو تحریک می کردم خرید کنه!خودم کیف میکردم!!از خود راضی گول میخورد پولاشو خرج میکرد!!یادش بخیر!امشب به یاد اونوقتا همینجوری الکی الکی رفتم واسه خودم شلوار لی و پالتو خریدم تا فعلاً باهاش خوش باشم!تا کمتر به اون قضیه لعنتی فکر کنم!!  ناراحتنمی دونم یه روز بزرگ خواهم شد یا نه!سوال


کلمات کلیدی: